تبليغاتX
کی ؟ چی ؟ کجا ؟

کی ؟ چی ؟ کجا ؟

سین مثل سارا ! خ مثل خواب ...

 

اگه صبح هراسان بیدار شدی و خودتو,توی رختخواب به هم ریخته دیدی که نفس,نفس می زنی,بدون که رویا تمام شده.

اگه دنبال اون سایه رویا می گردی که پیداش کنی و ازش بخوایی تا آخر ماجرای غمبار خوابت را برات بگه سخت در اشتباهی!

اگه یک لحظه بین خواب و بیداری نتونستی تفاوت قائل بشی بدون این یه رویای نیست.خوابت بچه بازی در آورده وخودشو انداخته تو بغل یه بیداریه گیج و تازه از راه رسیده و تویی که باید اونارو از اشتباه در بیاری!دنبال دلیلش نگرد که هیچ دلیلی نداره.
اگه توی خوابت همه چیز حتی خنده هات درد آور بود,اگه خبر های خوش رنجت میداد,.اگه هر چی سعی کردی خوشحال باشی و نشد بدون که هیچ دلیلی نداره,این فقط یه خوابه!

اگه نتونستی بخوابی ولی رویاها و افکار بد یه لحظه رهات نکردند,اصلا ناراحت نشو و دنبال دلیلش نگرد,گاهی وقتها رویا ها بی خواب به کله آدمها پا می گذارند.می دونستی اونها چقدر شیطانند؟!هیچ دلیل دیگه ای نداره دنبال دلیل نباش(نگرد نیست !!!)

 حالا من میگم,همه اش به خاطر اینه که یه روز را آنطور که دوست داشتی تمام نکردی,همش به خاطر اینه که سر توی مسائلی کردی که نباید می کردی,به خاطر اینه که زیادی به خودت اهمیت دادی,زیادی حرف دلتو گوش کردی,چون حاضر نشدی روی قوانین و عقایدت پا بذاری........ببین دنبال بقیه اش را نگیر و دنبال علتها نگرد چون انوقت امشب هم خوابت نمی بره.!!!!

 

با تشکر ۵ تایی (!) از دوست عزیزم : سارا الف مهربان  --- به خاطر نوشته زیبایش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 13:8  توسط میم   | 

شنا کن !

                                     

لاک پشت کوچولو سرش توی لاک خودش بود ... گاهی سرکی به بیرون می کشید ... عینکی به چشم می ذاشت ...کتابی می خوند ... باز هم سرش توی لاک خودش ...

لاک پشت کوچولو گاهی قدم هم می زد ...فکر هم می کرد ... و باز قدم می زد ...

 

یه روز خوش بهاری ، رسید به یه دریاچه پر از آب ...یه پاش رو کرد تو آب ...نه ...آبش سرد نبود ....

خاکی بود اما شنیده بود یک سری از دوستاش آبی هستن! دلش رو زد به دریاچه !!! دریاچه عمیق بود ...عمیق تر ازچیزی که توی قدم زدن هاش بهش فکر کرده بود ... جریان آب اونو با خودش به این طرف و اون طرف می برد ... تازه فهمید دریاچه نبوده ! که دریا بود ... و چه دریایی ...چه دریایی ....

 

لاکش سنگین بود ...پاهاش قدرت شنا نداشتن ... با این حال تکه چوبی پیدا کرد ...تکیه گاه خوبی بود ..بالاخره به آب پریده بود ...آبی که روزگاری با دیدنش ، سریع سرش رو توی لاکش فرو می برد . اما این بار ...

 

توی قدم زدن هاش ...توی فکرهاش ، قرار نبود بپره تو آب ! یه زندگی ایده آل اما معمولی ... نه.. نه ... یه زندگی معمولی اما ایده آل از نظر خودش رو مجسم می کرد ... اما پریدن توی آب ؟ نه ..این جزو برنامه نبود ... همه چیز به هم خورده بود ...اما خوشحال بود .. چون حالا توی آب بود ...نه توی لاکش ... جریان آب اونو با خودش می برد ...آروم ..آروم ... اما نه به آرومی زمانی که روی خشکی بود ..توی لاک خودش ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:49  توسط میم   | 

هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز

 

ورق زد ... ورق زد ... هر دو روز در یک صفحه ... هر چهار روز در یک برگه ...

تاریخ امروز را یافت ! ...

: " جالبه ! پس از نیمه دوم اسفند ماه هم گذشته ! "

 

به دستش نگاه کرد ... تنها یک برگه باقی مانده بود ... شواهد نشان می داد آخر سال رسیده !

: " پس به اول سال نزدیکیم ! ...سال من اما ، سال من گم شده است ! "

 

به ورق زدن ادامه داد ... شاید ... شاید باز هم برگه ای باقی مانده باشد !... تلفن های ضروری ... تیر آهن ناودانی ... تیر آهن باریک ... تلفن ...فکس ...

: "پس آغاز سال نوی من کجاست ؟؟؟" ...

 

فکرکرد با دو انگشت سبابه و شست چه ها که نمی توان کرد ! دو انگشتش را به سمت دهانش برد ، دو طرف لبش را به سمت بالا فشرد ... و در آینه لبخندی کاشت !  با خودگفت :

" کسی چه می داند ؟ شاید امروز ، آغاز سال نوی من باشد ! "

 

               

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 0:40  توسط میم   | 

گوش کن ببین قلبت کجاست !

 

                                                    

سالیان نه چندان دور ، در بیشه زاری نه چندان دورتر ، آدمی زندگی می کرد ...

یک روز صبح که از خواب برخاست ، دست راستش را روی سینه اش نهاد و حس کرد چیزی نمی تپد !

دقیق تر گوش داد ... نه ... نبود! واقعا خبری از قلب نبود ... و سرش منگ شد ...تالاپ تولوپ ...تالاپ تولوپ ...این سرش بود که مثل قلب سابق می تپید !

با خود فکر کرد : " قلبم تغییر مکان داده ... شاید از مغزم خوشش آمده ! " برایش عجیب نبود ... فقط زمزمه کرد :  " آدم های عامی با قلب خود بیشتر به  او نزدیکترند تا با مغز خود ..." و خوشحال از کلبه بیرون رفت ...آن روز شاد بود و آرام ... احساسش را روی کنده درختی حک کرد ... سالیان بعد ، آدمیان دیگر آمدند و رفتند و خواندند و هیچ نفهمیدند ...

نوشته این بود :  " امروز روز جشن من است ... قلبم در مغزم ... مرا به پیش می راند ...هر چه  او گفت ، هر دو با هم اجرا می کنند ... قلب و مغزم در هم آمیخته اند ... زنده باد روز جشن من ... زنده باد ازدواج مغز و قلب ..."

 

                                    

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 اسفند1386ساعت 11:36  توسط میم   | 

شرح حال من !

 

یکی بود ...یکی نبود ...  آدمی بود ، آدم نبود ...  سوسکی بود که بال نداشت ... قورباغه ای بود که دم نداشت ... مورچه ای بود که پا نداشت ... خرگوشی بود که گوش نداشت ... دیگی بود بخار نداشت ... هر کسی چیزی نداشت ... 

 حسنی نشسته بود ... دستهاشو خوب شسته بود ... کنار آب نشسته بود ...دور همیلتونی فروشنده دوره گرد رو تماشا می کرد ... یال های درختا رو می شمرد ...گرافا رو رنگ می کرد ... ماشینهای توی خیابون همشون تورینگ شده بودن ...شاید هم PDA ...رفت و رفت و رفت .... توی راه چند تا سینوس دید چند تا کسینوس ... با خودش گفت سری فوریه شون می کنم ! ... روش ژاکوبی رو به کار برد ... اما فایده نداشت ! گاوس سایدل بهتر بود ! .... سریعتر بود ! مسیرش اویلری شد ... رفت به چپ رفت به راست ... کد همینگش ور چلیده بود ... رفت از یه نفر سوال بپرسه ...دید زبانش مستقل از متنه ... با خودش گفت : " بگذریم ! اینجا همه یه چیزی کم دارن ... "

"سوسکی بود که بال نداشت ... قورباغه ای بود که دم نداشت ... مورچه ای بود که پا نداشت ... خرگوشی بود که گوش نداشت ... دیگی بود بخار نداشت ... "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 16:35  توسط میم   | 

آب تنی !

                                 

حس گربه ای رو داشت که توش آب پاشیده باشن ! با اینکه از آب تنی لذت می برد ، به خاطر جدا نشدن از طبیعتش ، ناچار بود فرار کنه ...

این منصفانه نبود ... آب تنی کار "بد"ی (!!!) نبود ...

Wana be a wet cat
Never being dry
Wana be in the sky
But can never fly
They said to me
" Don't do this , don't do that , you will one day cry ..."

But I wana try ... But I wana try ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 16:34  توسط میم   | 

ببعی ها بع بع می کنند !

                               

 صبح با صدای ببعی همسایه بیدار می شوی : بع بع بع ...

و به یاد سوپر گوشت " ببعی" در راه خانه تا محل تحصیل می یفتی ...

و برای این موجود عزیز ، کمی غم و اشک و آه و ناله در می کنی که اینچنین سوزناک از خود بع بع بع ساطع (!) می کند ...بع بع بع ... و اما دیگر " حسنک " جایی نیست ...

پسرک در کوچه : " بع بع !!! " ...انگار او هم به سرنوشت ببعی ها علاقه مند شده است ! اما باور کنید صدای ببعی همسایه خیلی دلنشین تر بود !

ببعی خوب همسایه ...ببعی خوب بیچاره ...

و صفت زیبای " خوب " که تنها به هرکس مظلوم تر باشد ، هر کس رو به موت باشد ، و بالاخره هرکس به دیار باقی شتافته باشد (!) داده می شود ....

ببعی همسایه اما ،  مظلوم نیست ... چون با تمام وجود بع بع می کند ... ولی اینهایی که او را از "حسنک"اش گرفته اند ، زبان بع بع را نمی فهمند که هیچ ، آواهایی چنان گوشخراش از خود بروز می دهند و با ببعی بیچاره هم آواز می شوند که مجبور می شوی بیدار شوی و بنویسی و بنویسی و بنویسی  .......

" و من چه قدر ببعی ها را دوست دارم ... به شرط آنکه زیاد بع بع نکنند !!‍‍!"

 

نتیجه گیری : بع بع نکن تا " خوب "  باشی ! تا دوستت بدارند !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 15:25  توسط میم   | 

داستان کرم و سیب 3

 

(" داستان کرم سیب 1" را از اینجا و" داستان کرم و سیب  2"  راهم از اینجا بخوانید .)

 

                                

 

اواخر پاییز بود ... هوا سردتر و بادها سوزناک تر ...

سیب پیر مهربون ، با هر بادی که می وزید ، دستش رو محکم تر به درخت می گرفت ... مبادا کرم کوچولو اذیت بشه ...کرم کوچولو ، تو آغوش گرم سیب ، تاب می خورد ... گرسنگی از یادش رفته بود... چه لذتی بالاتر از این ، که هنوز سیب محبوبش روی زمین نیفتاده بود و با تمام وجود مواظبش بود ؟ ....

ظهرها ، آفتاب گرم پاییزی ، کرم رو راغب می کرد تا به بیرون سرک بکشه ... سرش رو که از سوراخ بیرون می یورد ، باغ پر از درختان سیب رو می دید ، که سیب های پاییزیش ، یکی خوشرنگ تر ، درشت تر و براق تر از دیگری ، بهش چشمک می زدن ! 

انگار همه سیب ها برای اثبات خوشمزه بودن خودشون ، دلشون می خواست کرمی توی دل داشته باشن !

کرم کوچولو اما ، بدن نرمشو کشید داخل سیب ... سیب امن محبوبش  ...

سیب پیر مهربون گفت : " خوب شد اومدی تو ! کم کم دیگه داره غروب می شه و هوا سرد ..."

اما جوابی نشنید ... توی دلش رو نگاه کرد : کرم مهربون ، لبخندی بر لب ، خوابیده بود ...

سیب ، آروم ، تابی خورد ...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 12:35  توسط میم   | 

H !!!

 

همه چیز از اونجا شروع شد که اشتباهی پرسید :

" گردن راستت درد می کنه؟ " و اون وقت موج جفنگیات به مخیله ش آنچنان فشار اورد که مجبور شد بنویسه !

....

گردن راست ...گردن چپ ...اون وقت یه H تشکیل می شد ! مابین این دو یه محفظه خالی بود ...می شد عینک رو که برمی داره بذاره اونجا ! عجب جای امنی ! می شد براش در بذاره ! یه کمد کوچیک همراه ! ... یاد تلفن همراه افتاد ...اون هم اونجا جا می گرفت ... و با هر ویبره ش گلوش قلقلک می شد و با هر سلام ، یه سرفه کوچیک تحویل تماس گیرنده می داد ...

همه چیز به اینجا ختم نمی شد ! ... خانوما جفت جفت گردن بند می خریدن ...آقایون هم لابد در سال های اخیر به فکر اجق وجق تر کردن خودشون می افتادن و بالاخره چیزهایی پیدا می کردن که به گردن هاشون ببندن و احساس کنن خوش تیپ شدن !

و اما ...راه تنفسی و گوارشی جدا می شد .... و آمار خفگی های ناشی از پریدن غذا به گلو به صفر می رسید !...

....

نوشت و نوشت .... تا اینکه ... تیلیفون(!) زنگ زد ...برداشت و گفت : " کیسته؟ " .......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 16:8  توسط میم   | 

ملحفه زندگی !

                                   

 

روی تختش نشسته بود ! یک آن نگاهش افتاد به ملحفه های روی تختش ...

خدای من ! چه قدر فرمول ! چه قدر حل مساله های مختلف !!! اومد بخنده اما خنده شو گاز گرفت ! با خودش فکر کرد " شاید اولین کسی باشه که ملافه رو به کاغذ ترجیح داده !!! "

سعی کرد نگاهشو متفکرانه کنه !!! شاید می تونست به نتیجه جالبی برسه ...

اما هر چی فشار اورد ، چیزی به ذهنش نرسید ...

فقط دعا کرد :

" خدایا ! ملافه زندگی هیچ کس رو سفید نگه ندار ! ملافه های پر از حل مساله ... اگه حل ، اشتباه باشه ، پاکش نمی شه کرد ... اون وقت دیگه از یاد نمی ره که این راه به جواب نمی رسه ! ..."

                                                                    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 11:35  توسط میم   |